|
بار ها و بارها آمده آپ نمایم ولی پس از ۳-۴ خط دیلیت نمودم و منظورم همان پاک نمودم می باشد. (فارسی را پاس ندهیم!!). امروز تعدادی اتفاق نسبتا خوشایند افتادن نمود. یکی اینکه صبح من و سارا یک جایی را در مدرسه پیدا کردیم . اندکی دانشجو که آقا بودند روی سن نسشتن کرده ساز می نواختند. به به . با اینکه ۱۰ دقیقه اش را بیشتر نبودیم بسی خوش گذشت.سه نفر ویولونیست دو نفر تاریست یه نفر سنتوریست و یک نفر هم تنبکیست بود. خواننده نداشتند. و من کلی دوست داشتم که با این صدای نخراشیده ی خود خویشتن برایشان بخوانم.
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار ارزو در به درم کردی خفن! بعد از انکه از انجا خارج شدیم دیدیم که همان اقا مهربان که با همه فرتی پسرخاله میگردد و بسی انرژی مثبت از خودش ساطع می کند دارد از اینطرف می رود انطرف یا شاید هم از انطرف می آید همین طرف. خلاصه هر دو مان داشتیم می رفتیم به یک طرف و من ازش پرسیدن نمودم که آیا می شود ما باز هم وسط تمرین این اهالی موسیقی به صورت زرت وارد شده گوش دهیم. فرمودند بله و ما ذوق نمودیم! بعدش هم قرار بود برویم کلاس حافظ خوانی که نشد. یعنی در واقع در را دو نمودیم. ساعت ۷ که کلاس تمام شدبا مهسا رفتیم مکزیک ذرت خوردیم. و بسی خوشمزه می نمود و محکم به این دل کوچکم چسبید. فردا باید داستان تعریف کنم آن هم به زبان خارجکی.درس دیگری هم هست به نام موزاییک و من هنوز نخوانده ام که هیچ روخوانی هم نکرده ام که هیچ نگاهش هم نکرده ام که هیچ لایش را هم باز ننموده ام. و من از کودکی موزاییک دوست نداشته و به سرامیک علاقه ی بیشتر نشان می دادم. با اینکه همه چیز خوش و خرم است و زندگی رنگی رنگی می باشد و سرخ و سفید و ابی می باشد و میزنیم زمین به هوا می رود اما من هنوز اندکی اعماق دلم گرفته می باشد. گمانم تقصیر ذره بین باشد که شاید بعدها به شما معرفی اش کردم. و در اخر هم شعری از این نفهم کودک دلگیر: پنهان شده حس آشنای من و تو در حسرت آزادی یک آواز در نفس در وحشت تنهایی یک پرواز در قفس در تلخی پنهان شدن یک راز در هوس ویران شده آشیان عشق من و تو در قیچی شاخه ها در هرس. + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 20:28 توسط کودک نفهم |
پست قبلی از طاق افتادن نموده
و قابل حذف هم نمی باشد بعدا توضیحات عرض خواهم نمود + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 21:28 توسط کودک نفهم |
شرح حالنومچه: اينجانب كودكي نفهم هستم چند سال و چند ماهه ورودي 87 و دانشجوي زبان خارجكي. قرار بر اين است كه من هم اينجا نويسندگي نمايم. مشكلات نومچه: بسی مشکل در مسیر نویسنده ی نخودی شدن سر راه اینجانب قرار گرفتیدند.حدودا يك هفته یا بلکه هم بیشتر از تولد اين وبلاگ گذشته مي بود و من با وجود اصرار زياد مدير سايت بلاگفا دات كام و همچنين رييس دانشگاه و رييس دانشكده و استاد و استاديار و خلاصه كلي اشخاص مهم ديگر هنوز تصميم گرفته نكرده بودم كه عضو اين گروه باشم يا نباشم. قضيه اين بود كه ورهاي مختلف ذهنم دستان خود را با هم يكي كرده بودند و گذاشته نمي كردند كه من تصميم بگيرم!! اول از همه ور متفكر مخم گفت:" اين همه نفهم روي اين كره ي خاكي نفس مي كشند و كلي هم ادعاي فهم و شعور مي نمايند و همواره هارت مي كنند و هر از گاهي هم پورت مي كنند و خودشان براي خودشان دلستر آناناس باز مي كنند آنوقت تو خودت مي خواهي به نفهم بودن خود خويشتن اعتراف كني و خودت را با كله بيندازي اندرون چاه؟ در جمع دوستان مجازي كه آب روي خودت را برده اي مي خواهي در بين دوستان حقيقي هم خود خويشتن را ضايع نمايي؟!!" من به كلي دلسرد گشته ودر فكر آبي بودم كه قرار بود رويم را ببرد!!! ور زيادي خوشبين ذهنم گفت:"نفهم جان عضو شو! تو مي توني!!!!" اين را كه شنيدم اعتماد به نفهم شروع كرد به صعود كردن اما هنوز به نقطه ي اوج خود نرسيده بود كه ور ايرادگير ذهنم فرمود:"نفهم جان تو كه خيلي ارواح عمه ات زرنگ مي باشي برو وبلاگ شخصي خودت را سر و سامان بده كه از بي نظري به گدايي نيفتي!!عضو شدن در وبلاگ گروهي پيشكش!!" دقيقا همينجا بود كه اعتماد به نفس ننه مرده ي من سقوط كرد و با مخ به زمين اصابت نمود!!! آخ اعتماد به نفسم!!!! ور پوچگراي ذهنم عرض نمود:" وقتي همه ي ما قرار است يك روزي بميريم ديگه چه فرقي مي كند كه كودك نفهم باشد يا كودك نفهم نباشد؟!! براي من حقوق تقاعد كافيست!!!!" ور شنگول ذهنم گفت:"كلامي هم از ننه بزرگ عروس!!!" و هر هر هر خنديد وادامه داد:" نفهم جان برو عضو گروه شو اندكي مسخره ات كنيم بخنديم " و دوباره هر هر هر خنديد!!!!!! بين ورهاي مختلف ذهنم درگيري شده بود و همه ي ورها به هم ور مي رفتند و به طور كل اين اعتماد به نفس ننه مرده ي من را گندانده بودند!!! ومن هم از اينجا مانده از انجا رانده و كلا بد بخت و درمانده بي خيال اين وبلاگ شده بودم. و كم مانده بود وبلاگ شخصي خود را هم تعطيل كنم و سر به كوه و بيابان گذارده كنم!!!در اين ميان ور كم حرف ذهنم كه در مواقع بسيار ضروري سخن مي گويد نزديكتر امد و گفت:"نفهم جان كله ي پوكت را بي خيالشو. برو سراغ دلت . نظر دلت را بپرس!!" كمي انديشه كردم وسپس ذوقيدم.وسپس تعجبيدم كه چرا به كله ي پوك خودم نرسيد! هرچه باشد دل يك ور بيشتر ندارد و ادم را گيج و گول نمي كند! از ور كم حرف ذهنم تشكريدم و اين سخن معروف را برايش خواندم: " كم گوي و گزيده گوي چون در كز گفتن تو بشر شود خل"!! سپس به سراغ دلكم رفتم و ديدم بس كه سراغی ازش نگرفته بودم تخت خوابيده است . صداي خرو پفش با صداي تپيدنش در هم آميخته و ريتم اهنگ :" دلم از خيلي روزها با كسي نيست تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست" را مي نواخت!!!!!!!!بيدارش كردم و نظرش را پرسيدم گفت :" نفهم جان برو عضو شو صفا كن" من هم از خدا خواسته سخنش را گوشيدم و اينگونه شده كه من نويسنده ي اين وبلاگ شدم. اكنون ديگر ريتم دلم عوض شده و اهنگ " وااااااي دلم! واي واي واي دلم! واي دلم!!" را نواخته مي كند!!!!!!!!! مشکل دیگر این بود که خواسته بودم عکسی از خود خویشتن اندرون این پست گذارده کنم. اما هرچه سیوت ( سایت ها) مختلف را التماس کرده و قربان صدقه شان رفتم که عکسم را آپلود نمایند انگار که نه انگار . یکی از آن یکی وو وو زپله تر!!!! سلام نومچه: سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به ورودي هاي 87. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 23:31 توسط کودک نفهم |
نمی توانم خنده کنم!! آخر خنده هایم تمام شده!! خب گریه کنم؟؟! آن هم نمی توانم!! آخر گریه هایم هم تمام شده!! کاش می توانستم برقصم اما حیف!!! اهنگ های رقاصی جدیدا همه جواد شده!!!! کاش می شد درس می خواندم اما حیف!!! از بصل النخاع تا مخ و مخچه ام همه در این گرما کباب شده!!!!! کاش می توانستم گوشه ای نشسته کنم به چیزهای خوب فکر کنم اما حیف!!! امید و آرزوهایم همه نقش بر آب شده!!! کاش می شد سرم را محکم بکوبم به دیوار اما حیف!!!دیوارهای زندگی ام هم همه خراب شده!!!! کاش لا اقل خاکی می یافتم که محض دلخوشی بر سر کنم اما حیف!!! این خاک بی ارزش هم این روزها نایاب شده!!! کاش می مردم و رفته می کردم بغل خدا !! آخر خدا هم این روزها بدتر از من تنها شده!!!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 15:8 توسط کودک نفهم |
زرت.
ساعت بیست دقیقه مانده که به یک بچسبد!! و من باید ساعت ۲ که یک ربع از ان گذشته باشد از منزل بیرون شده تا ۲ که نیم ساعت از ان گذشته باشد به ایستگاه برسم و خودم را به اتفاق دوستان در قارقارک ها ی قراضه بچپانم تا قبل از انکه ساعت به ۳ بچسبد خودم را به مدرسه برسانم. مشکلات در زندگی این کودک نفهم فوران می کند و یکی از حجیم ترین انها همین قارقارک می باشد!!!به قول شاعر:" هر که ناشکری کند خاک بر سرش خاک بر سرش". از بس که گفتم قارقارک ها قار و قور می کنند و ما را به جهات مختلف می چرخانند و هر چه زحمت کشیدیم پختیم و خوردیم و جویدیم و قورت دادیم بلانسبت گلاب به روی مبارکتان بالا می آوریم امسال جای شما خالی قارقارک ها را مخلوط نمودند و خواهران و برادران به طور نیمه مخلوط درون یک قارقارک قرار می گیرند!!!و قارقارکها هم تغییر کرده اند و قارقارکتر شده اند.یکی از انها بلانسبت شما از ان قارقارک نارنجی سفید هایی می باشد چشمهایش مثل چراغهای قورباغه است!! و درش هم مانند در یخچال باز می گردد !!!!! ولی من تا به حال سوار آن نگردیده ام. و اگر کودک با ادب و متینی نبودم چند عدد مشت و لگد هم به آن می پراندم.اشغال کله ی وو وو زپله !!!!! البته من ناشکری نمی کنم. خدای نکرده سال دیگر به جای قارقارک کاروان شتر برایمان روانه می کنند!!! از این قار و قور ها که بگذریم می رسیم به آن فولانزایی که نمی دانم مربوط به کدام جانور است و من به آن دچار گردیدم!! و بینی ام همانند شیر سماور گشته ( گلاب به روی مبارکتان) و پوستش مانند کویر لوت خشک شده و ترک برداشته و آی می سوزد که ذله شدم!!! و گهگاهی هم مجراهای بینی ام از مسیر شمال به جنوب ترافیک می شود و نفسم نه بالا می رود و نه پایین می آید و هی بخور بده و هی قطره بچکان و هی یه چیزی به نام قلم بینی را بو بکش تا بلکه ترافیک سبکتر شود!!!! یکی دیگر از مشکلات زندگی کتب مدرسه می باشد که گیر نمی آیند و ما خودمان را به ۸ قسمت مساوی تقسیم کردیم ولی کتاب گیر نیاوردیم!!! و نمی دانم چه نوع خاکی مناسبتر می باشد که بر سر کنیم!!! بس است دیگر بروم قر خود را چوب کنم . و اگر نه از قارقارک جا مانده باید پیاده تا مدرسه گز نمایم!!! زورت.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 14:14 توسط کودک نفهم |
آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمانهای پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های بکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر ...ا ی هفت سالگی ای لحظه ی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت ... "ب" مثل "بابا" "میم" مثل "مادر" کودک نفهم سیب را در سینی خورد!!!! کتاب کبری زیر باران خیس خالی گردیده بود! زاغکی قالب پنیری دید!! کوکب خانم زن پاکیزه ای بود!! ای کاش لاک پشت ها لال بودند!!! بع بع یعنی حسنک کجایی من گرسنه ام بابا "آب " داد کودک نفهم قورت داد!!
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود از زیر میزها به پشت میزها و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم و روی میزها بازی کردیم و باختیم . رنگ تو را باختیم ای هفت سالگی. + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 13:21 توسط کودک نفهم |
زرت! می خواهم آپ نمایم. اما نمیدانم به چه مناسبتی!! شاید به مناسبت تمام شدن ماه مبارک. شاید هم به خاطر اینهمه دم های سه چارک. شاید هم به مناسبت عید فطر که مثل هر سال فرت گذشت!!! شاید هم به مناسبت باد و باران که اینروزها می وزد و می بارد و حوال و هوای پاییز را اندرون مخیله ام زنده می نماید! به قول شاعر: تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان آرام می رانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پاییزی!!! وای که چقدر اینجانب به فروغ عشق می ورزانم!!!سرم درد می کند. و همچنین چشم و چالم. و نمی دانم چم می باشد!! و انگار که دارم به دیار باقی سفر میکنم. یکی نیست بگوید اندر این هاگیر و اندر آن واگیر واجب است که وبلاگ خود را آپ نمایی؟؟!! و من هم به او جواب دهم که به تو هیچ مربوط نمی باشد و تو نه ته پیاز می باشی و نه سر پیاز و نه حتی وسط پیاز. و اصلا هنوز مشخص نیست که پیاز باشی. شاید سیر باشی. و شاید هم شلغم. خلاصه که هم اکنون دارای اعصاب نمی باشم. و انگار عده ای بچه غول به همراه والدینشان روی مغزم بالا و پایین می پرند و تکنو رقص می کنند و با تارهای عصبی ام آهنگ بابا کرم را نواخته می کنند و سرم ذق ذق می کند و معده ام قور قور و مفصل های پاهایم قرچ قرچ و بینی ام فیخ فیخ و کلا حال اینجانب مساعد نمی باشد و به گمانم رو به موت می باشم. اشهد ان لا اله الا الله ... . زورت. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 23:22 توسط کودک نفهم |
زرت! امروز هم مثل هر روز نمي دانم كه چندم شهريور مي باشد. فقط مي دانم كه تابستان نفسهاي آخرش هست و به سلامتي انشاالله!!! تلوزيون روشن مي باشد و يك سريالي به مزخرفيه يك عشق گمشده در حال پخش است. كه عده اي موجود با بازي هاي افتضاح و چندش روي اعصاب من جفتك پراني مي كنند و من از اينكه به شدت بيكار مي باشم و بايد در اثر كمبود سريال مناسب اين چندشجات را مشاهده نمايم بسي از زندگي سير گشته ام. دور دوم لاست هم به اتمام رسيد. هم اكنون انتظار مي كشم تاااااااااااااااااااااااا يك سال ديگر كه پارت آخرش هم بيايد. و چقدر دلم نخود شده براي اين سريال.اي واي يكي از دوستانم در وبلاگ خود نوشته بود كه مانند من به لاست معتاد گرديده و شبها خواب مي بيند و من به ياد اعتياد خود و خوابهاي خود افتادم و دلم به شدت گرفت و بعدش هم پكيد انتخاب واحد نمودم و اصلا اعصاب ندارم كه راجع به آن سخن بگويم و فقط از آنكه خودش مي داند كه مي باشد تشكر مي كنم. در اخر هم با غم و اندوه فراوان زورت http://myup.ir/viewer.php?file=zles53f4wj8l3bwrxv.jpg http://myup.ir/viewer.php?file=dao5lppxn3wei8bqb2d.jpg http://myup.ir/viewer.php?file=om9tmtvkftn8sxw80pbb.jpg http://myup.ir/viewer.php?file=qk8tewb6t9nuvx55ht.jpg این عکسها هم در فراق لاست پخته شده و دست پخت این کودک نفهم می باشد.برای مشاهده سایز واقعی از لینکها استفاده نمایید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 11:41 توسط کودک نفهم |
زرت! اینترنت منزل خراب است تا اطلاع ثانوی گم و گور می شوم. زورت! + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 13:29 توسط کودک نفهم |
چند وقت پیش مطالبی در وبلاگی می خواندم که بدون سلام و به گونه ی زرت شروع شده بود. و من به خودم فرمودم که چه خوب است من هم زرت شروع کنم و من کلا از سلام بدم می آید و از خداحافظی کمی تا قسمتی متنفر می باشم!!!! با عرض پوزش از هم اکنون تا همیشه شاید نوشته هایم را زرت شروع کنم و زورت به پایان برسانم خیلی خودمانی تر است نه؟؟. کلا زرت و زورت الفاظ پسرخالگی هستند من و شما هم که همگی پسر خاله می باشیم. یک ماه دیگر مانده به مدرسه ها و من هم که مشتاق علم و دانش و از این خزعبلات به همین علت آخجان!!! دلم بسی نخود شده برای قارقارک و پیاده گزیدن تا رستوران مدرسه و سبزی پلو با استخوان ماهی که اندکی بوی ماهی می دهد و بشقاب هایی که بیشتر شبیه سینی قر شده می باشد که اندرون قرهایش غذا می ریزند و بنده را به یاد آن موقع که در اوین به سر می بردم می اندازد انجا هم بشقابهایش سینی قر بود!!!! و همچینین نخود شده(دلم) برای چای هایی که از زور بی چیزی روزی هف هل هش تا می خوردیم و چقدر می چسبید( و البته بعدش هم هف هل هش بار به سوی یک مکان مقدس سرازیر میشدیم !!! )و دلم برای معلم هایم بسی بسی بسی نخود شده و شاید هم کنجد شده باشد !!!! و بچه های کلاسمان هم خوب می باشند و ما در این یک سال بسی با هم رفیق شده ایم و چقدر حال می داد مدرسه. مامااااااااااااااااااااااااااان من مدرسه می خواهم!!!!! راستی یک برنامه نصب نموده ام که از وسط فیلم عکس می گیرد و این عکسی که می بینید خودم ازو وسط لاست بیرون کشیدم !!!!!! خوشگل می باشد ؟؟؟ خبر خوش اینکه پارت ۵ لاست هم رسید و خبر بد اینکه فقط ۹ قسمت از آن باقی مانده و اگر تمام شود من بدون لاست چه کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی یک سال دیگر باید صبر کنم تا پارت ۶ بیاید ؟؟!!! از کجا معلوم که تا یک سال دیگر من زنده باشم !!!! زبانم لال زبانم لال رویم به دیوار گلاب به رویتان بلانسبت گوش شیطان کر شاید در مسیر مدرسه وقتی با قارقارک از پل صراط عبور می کنیم عزراییل با تریلی خود خویشتن بیاید و ما را با آسفالت یکی نماید !!!!! واقعا اگر من با اسفالت یکی شوم چه می شود؟!!! خدا کند عزراییل هم اهل لاست باشد انوقت پارت ۶ اش را به اتفاق مشاهده می کنیم!!! و خدا کند تلوزیونش سینمای خانواده باشد و خدا کند کیفیت صدایش هم خوب باشد و نکند یه وقت سانسور شده باشد ؟؟؟؟ و من به هیچ قیمتی فیلم سانسور شده مشاهده نمی کنم احساس "خر " بودن به من دست میدهد بلانسبت!!!!! و فکر نمی کنم عزی هم از این کارها بکند به تیریپش نمی خورد!!! اگر می پرسید عزی که می باشد باید بگویم همان عزراییل می باشد!!!!!! راستی در دیار باقی تخمه افتابگردان پیدا میشود؟؟؟ به عزی بگویم دو کیلو بگیر با لاست می چسبد.از قدیم گفته اند: "چیپس فلفلی با ماست تخمه سیاه با لاست" !!!!!!!!!!!!!! خب دیگر بروم بلکه عزی را گیر بیاورم . عزی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ور آر یو ؟؟؟؟ ( اخه شنیدم عزی هم مانند من انگلیش می زند!!!) عزی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 23:4 توسط کودک نفهم |
|
| ||||||