تبليغاتX
!کودک نفهم‎




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


!کودک نفهم‎

...دست نوشته های من, کودک نفهم‎‎

زرت!

مثلا عید می باشد. و ملت همه به سختی شادمان می باشند!!! و از اینکه قرنها پیش یک جایی یک اتفاق خوشایندی افتادن نموده بوده به زور احساس خوشحالی می نمایند!!!!!! و من هرگز نفهمیدم روز عید و روز غیرعید و روز عزا و روز غیرعزا چه توفیری با یکدگر می دارند وقتی که همه ی آنها در یک چشم به هم زدن دود شده به هوا میرود؟!!

تنها عیدی که من فرقش را با روزهای غیر عید در می یافتم نوروز می بود. کودکتر که بودم کفشهای خود را که تخ تخی می نامیدم به پا کرده روزهای قبل از عید اندرون تراس خانه مان شصتاد دور می چرخیدم و انگار که هیچ صدای خوشتر از تخ تخ کفشهایم نبود. و لباس های نو خود خویشتن را نیز روزی شصتاد بار پوشیدن نموده اندرون آینه خود را ورانداز می نمودم و هر روز صبح که بیدار می شدم از به یاد آوردن کفشهایم و تخ تخشان و لباسهایم بسی ذوق نموده انگار که نفهم کودکی بس خوشبخت می باشم! و به گمانم واقعا هم بودم!!! روز اول عید به خانه ی مادربزرگم که همان عزیزم می باشد رفتن می کردیم و یک تکه کاغذ به نام پول و به عنوان عیدی گرفتن می نمودیم و من بسی ذوق می نمودم نه به این علت که نام آن کاغذ "پول" می بود به این علت که "عیدی" بود. در آن زمان نمی دانستم که برای خریدن کفشهای تخ تخی و لباسهای نو به همین کاغذها که پول نام دارند نیاز می باشد و اگر نه دودستی آنها را نگهداری می نمودم!!! پس از ستاندن عیدی با هم سن و سالان خود خویشتن به حیاط رفتن نموده و در میان هوایی که بهاری می بود و با بوی عید آمیخته شده بود خاله بازی می نمودیم و سر اینکه کداممان "مامان" باشیم دعوا می کردیم و گفته شده شیما موهای من را می کشید و من گازش می گرفتم و مسعود هم نی قلیان را با فرق سر اینجانب آشنا می نمود!!

 هم اکنون صدای تخ تخ کفشها بسی گوشخراش نموده و من اندرون آینه بسی زشت و تکراری می باشم و نه مادربزرگی و نه "عید" ی و نه "عیدی"ای!!!! عید ها بدون هوای بهاری و بدون بوی عید می آیند و می روند و من به کودک دخترانی که با کفشهای تخ تخی و لباسهای نو به عید دیدنی میروند تا عید را بو کنند و عیدی بستانند و سر اینکه کدامشان مامان باشند با نی قلیان به سر و کله ی  یکدیگر می کوبند حسرت می خورم!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

...صاف و زلال و ساده

همپای باد و باران

یک بار دیگر از نو

کودک شویم کودک

کودک شویم و فریاد

در کوچه های خاکی

کودک شویم و بازی

در خانه های کوچک

در دست ماست دنیا

در دست کوچک ما

تابی بیا ببندیم

بر داربست پیچک ...

... لولو بزرگی ماست

بگذر از این بزرگی

حیف است اگر بروید

در باغ ما مترسک...


بقیه اش
تراوشیده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:25توسط کودک نفهم| |

بحث های بزرگانه میکنند و من دوباره اندکی در اعماق دلم احساس ناامیدی و بدبختی و بیچارگی می نمایم و با کلی تلاش نیش خود را تا نزدیکی های بناگوشم باز نموده و می گویم :"به به زندگی چقدر زیبا می باشد و خدا را شکر که ما تا پنج سال آینده جز برترین کشورهای دنیا در زمینه ی اقتصاد می باشیم!!!!!!!!" و از خر فرض نمودن خود خویشتن حسی بس ناگوار به سراغم آمدن می کند. و دلم می خواهد به سیمون بگویم برایم دعوتنامه فرستاده کند بروم آنور آب صفا !!! و سیمون اصلا آن آقای خارجکی نمی باشد که با هم گفتمان اینترنتی می نماییم و دماغم دارد برخورد می کند به صفحه ی مانی!! و آنور آب همگی جمعشان جمع می باشد نفهمشان کم!!!! به همین علت از خداخواسته من را روی سر خود گذاشته و صدقه و قربانم می روند!!!!! آی سبزها بجنبید. کاری بکنید. خســــــــــــــــــــــته شدم!!!  نه !!! اشتباه کردم! نجنبید!!!! این همه سبز و زرد و آبی  از ۳۵۰۰ سال گذشته تا به حال جنبیدند چه شد؟!!!! مادر ها بی پسر شدند زن ها بی شوهر بچه ها بی پدر!!! و این تنها ثمره ی این جنبش ها بود. و رنگ آنها نه سبز بود نه آبی نه زرد. قرمز بود!!! دیگر گذشت آن زمان که از شکوه جمشید و تختش لرزه بر اندام هر جنبنده می افتاد. گذشت ... .

...خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت باخبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن

از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

دکتر علی شریعتی      

   


پسزورت:  هرگز انرژی خود خویشتن را برای ساتع نمودن نظر در این وبلاگ به هدر ندهید!!
بقیه اش
تراوشیده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:38توسط کودک نفهم| |

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

... الا ای مرد صحراگرد ای صیاد تیرانداز!

پر مرغان صحرا را به خون رنگین مکن هرگز

ز خون گرم اهوبره ای دامان پاکت را، مکن ننگین،مکن هرگز.


الا ای مرد تیرانداز، ای صیاد صیدافکن!

به بانگ ناله ی تیری سکوت دلپذیر دشت را مشکن ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زرت!

یکشنبه می بود. اندکی از اقا معلممان خواهش نمودیم که تاریخ امتحان را آنطرفتر بیندازد و بالاخره قبول نمود و من کلی ذوقمرگ شدم! امتحان از یک رمان می بود به نام کیمیاگر که آنور آبی اش می شود "آلکمیست" و همان که یک کلمه اش را هم نخوانده بودم. امتحان که منهدم شد و به تاخیر افتاد اینجانب نیشم تا بناگوشم باز شده و "آخجان" ی از خود ساتع نمودم که نگو!خبر نداشتم که اگر امتحان به جای یک هفته یک ماه دیگر هم بیفتد آنطرف من " آلکمیست" بخوان نیستم که نیستم!! و همان قضیه ی "کدو تنبل" که در پست قبل ذکر نمودم!

قضیه ی دوم اینکه آمار وبلاگم به زور روزی به هفت هشت تا می رسد که سه چهارتا از آن برای خودم می باشد! زیرا روزی چند بار آن را باز نموده و ازبالا تا پایینش را ور انداز می نمایم و از اینکه یک جایی یک سری آثار چرند از خود خویشتن به ثبت رساندم بسی کیفور می گردم!

قضیه ی سوم اینکه یک نفر خارجکی یافتیده کردم با هم گفتمان اینترنتی می کنیم. همانکه غربزده ها آن را چت می نامند!

و در آخر هم اینکه اگر دارید تلاش می کنید تا بلکه یک تناسبی بین عنوان  شعر و متن نوشته شده در این پست یافته کنید از شما خواهش می کنم فسفر هایی که با خوردن میگو و ماهی در اندام مبارکتان ذخیره نمودید به خاکستر تبدیل ننمایید و ماحصل این دو جانور عزیز را حیف و میل نکنید زیرا این سه مقوله ( عنوان شعر متن) هیچگونه ارتباطی با یکدگر ندارند و زورت!

تراوشیده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:51توسط کودک نفهم| |

آسمان صاف صاف صاف می باشد. و ماه تقریبا گرد و نیمه قلنبه می باشد! نمی دانم چرا غمگین می باشم. و شما می دانید چرا من هفته ای یکبار قاط می زنم؟!

فردا باید یک عدد داستان کوتاه پیدا نمایم و نمی دانم از کجا!!! کتاب آلکمیست که هنوز یک کلمه اش را هم خوانده نکرده ام جلوی چشمانم بر روی میز می باشد و برایم شکلک در می آورد که یعنی:"باید کل مرا بخوانی و پدرت در بیاید!هه هه هه"امروز یک نفر که خیلی معروف می باشد به مدرسه ی مان امده بود تار بزند و من از بس که نفهم می باشم این موقعیت به این خوشگلی را از دست دادم و الان بوی سوختن دماغم کل خانه را برداشته می باشد.و سر همین قضیه بسی عصبی بودم و تعدادی سوتی به طرق مختلف به انجام رسانیدم!!! فردا کلاس سه تار داشته می باشم و تصمیم داشتم ردیفهای ماهور را همانند بلبل برای استادمان آماده کنم اما ... ... !! نشد!!!! ( و قضیه همان کدو تنبل بودن من است و همان هزار رحمت به کدو تنبل که لا اقل کدو می باشد که قبلا بهتان گفته بودم)

در میان این همه فیوز* منفی که نیمی از لیوان را خالی نموده اند یک اتفاق مثبت افتاد و یکی یک جایی از من تعریف نمود که فقط به اندازه ی دو انگشت از لیوان را پر کرد. و من هر چه سعی می کنم به آن دو انگشت پرشده نگاه کنم نمی شود و چشمم می افتد به بقیه اش که خالی می باشد. و این روانشناسها برای خودشان یک چیزی گفته می نمایند.

پای تخته یک بیت شعر با خطی بس زیبا نوشته شده بود که به اندازه ی دو دندانه* لیوان را پر نمود.

(میانزورتی:۱ـ دندانه یک مقیاس اندازه گیری در دیار نفهمان می باشد که بسی بسی بسی بسی بسی کوچک است.۲ـ فیوز جمع فاز می باشد)

و آن بیت این بود:

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند    تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

و من زیاد سر خود را از اشعار حافظ در نمی آورم ولی همان دو دندانه ای هم که در می آورم به اندازه ی نیم متر در قلبم رخنه می کند!

تراوشیده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 20:16توسط کودک نفهم| |

زرت!

اندرون سایت مدرسه می باشم. ولی راحت نیستم.و انگار همه زل زده اند با مانی من و می گویند عجب کودک نفهمی چه چرندیاتی می نویسد. و این در حالیست که خودشان پشت سیستم ها نشستن نموده از امکانات مدرسه و سرعت فضایی سایت استفاده ی علمی(!!!) می نمایند. و بلکه هم در دل خود خویشتن به اینجانب نانسزا گفته که چرا از سرمایه ها ی مملکت به طرز مزخرفی بهره برداری می کنم!!!

اینجا آرام آرام باران بارید. و من از منزل تا ایستگاه قارقارک اندکی خیس گردیدم و میزامپلی زلفکانم که بسی برای فکلیدن آنها رنج کشیده بودم و گرمای چندش آور سشوار را متحمل شده بودم ویران گردید.زلفکانی که به زور اتوی مو و سشوار و ژل و تافت و کرم مو و آت و آشغال های دیگر صافشان کرده بودم فر و وزوزی گشته چسبید به سر مبارکم!

اما من ناراحت نشدم و حاضر بودم کچل می شدم ولی باران می بارید از بس که عواطف و احساسات عشقولانه را در من بیدار می نماید این باران!!!! و هزاران میزامپلی فدای یک قطره اش.

فائزه در سایت می باشد چند تا کامی آنطرفتر. و مهرنوش را هم چندی پیش دیدن کردم با همان دوستش که خیلی خنده رو و بانمک می باشد و انرژی مثبت می پراکند وارد محوطه ی مدرسه شدند  و حدس می زنم اندرون آلاچیقی نشستن نموده دل و قلوه تبادل می کنند!! و مهدیه لحظاتی پیش به سوی مرجع روان گردید. و حالا که آپم به پایان رسید من کجا بروم؟!!

azna.parsiblog.com

مرا ببخش ای یار

با صورتکی که حتی اینه بازش نمی شناسد

چگونه به میعادگاه بیایم؟!

مرا ببخش ای یار

دیگر توان امدنم نیست

با چشمانی که ندارم

چگونه تو را دیدار توانم کرد؟

و با دهانی که نیست

چگونه بوسیدنت میسر است

برای دوباره دیدن تو

هیچ ندارم

مرا ببخش

ای صاحب همه چیز

ای همه کس

ای عزیز...

شعر فوق گویا از شهیار قنبری میباشد و نشانه ای از بیدار شدن احساسات عشقولانه توسط باران می باشد و من آن را از وبلاگ قبلی خود خویشتن یافتیدم.

زورت!

تراوشیده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:17توسط کودک نفهم| |

 زرت.

جای شما خالی ذرت مکزیکی خورده می کنم.و جای شما پر زیرا اصلا خوشمزه نمی باشد و ذرت هایش بلانسبت همانند اجر می باشند زیر دندانهای اینجانب!!

و مادرم که همان مامانم می باشد آن را درست نموده و علت آجر بودنش را آمریکایی نبودن ذرت ها تشخیص فرمود. و من بالاخره نفهمیدم که این ذرت ها آمریکایی می باشند یا مکزیکی.فقط می دانم که ایرانی نمی باشند چون در ایران ما بدون دردسر ذرت ها را روی آتش که همان آتیش می باشد کباب نموده بلال می شود نوش جان می کنیم و این قرتی بازی ها همه نتایج تهاجم فرهنگی می باشد که به همت دولت دهم در دست حل و در پای فصل است!!!

یک نکته ی مهم این می باشد که من با اینکه بسی این روزها فعال شده ام اما این وبلاگ ننه مرده ( که ننه اش همین اینجانب می باشد) فقط دو یا سه بازدید کننده دارد و البته از تعداد نظرات چنین برداشتی را نموده ام. شاید هم بسی بازدیدکننده ی فاشیست دارد که فقط بازدید می نمایند و سخن نمی گویند در بخش نظرات. دنبال از این کدها که می گذارند تعداد بازدید ها را نمایش می دهد گشته می کنم هنوز یافتیده ننموده ام.

و از همه ی اینها که بگذریم هدف از آپ امروز این می باشد که من چند روز پیش از روی بیکاری به وبلاگ قبلی خود خویشتن سر زدم . همان وبلاگی که در دوره ی فهیم بودنم (یا شاید هم نفهم تر بودنم!!!) نوشتن می کردم.مطلبی یافتیدم و یادم آمد بار اول که این مطلب را یافتیده بودم هم خوش به سویم آمدن کرده بود! دوباره آن را اندرون وبلاگم گذاشته کردم  تا شما هم خوانده کنید و خوش به سویتان آمدن نماید!

چرا همه ی ما کودکی را دوست داریم؟ چرا دوران کودکی زیباتر از بقیه عمر ادمی است؟ چرا بادیدن "کودکی" لبخند بر لبانمان می نشیند و یک حس غریب از جنس غربت به ما هجوم می اورد؟فقط به یک دلیل. یا اگر نخواهیم کلمه ی "فقط" را به کار ببریم فکر می کنم به این دلیل که کودک نقاب ندارد. هنوز نقاب را کشف نکرده. هنوز دو رو نشده .هنوز دنیای بایدها و نبایدها را نفهمیده. هنوز مجبور نیست برای تنازع بقایش خودش را پنهان کند.هنوز خودش است . همانی که همه ادیان همه اسطوره ها و همه ادم حسابی ها سفارش می کنند:"خودت باش"!!

رضا کیانیان

(همان هنرمندی که کلی انرژی مثبت می پراکند بر سرو کله ام هر گاه که فیلمی از وی مشاهده می نمایم!!!)

 

خودت باش !! (با شما نبودم. به خود خویشتن فرمودم!!) زورت!


پسزورت:

۷۶ بازدید در یک روز!!!

نتیجه گیری:۱) بخش اعظم بازدید کنندگان این وبلاگ فاشیست می باشند!!

۲)سیستم آمارگیر دچار مشکلات فنی شده آمار نادرست تحویل می دهد!

تراوشیده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:1توسط کودک نفهم| |

همیشه دیروزها هر چقدر هم که بی ریخت بوده باشند از امروز قشنگ تر می نمایند!! چرا ؟؟ نه واقعا چرا؟؟!! شاید به این دلیل که زیرا !!!

وقتی به پشت سرم نگاهی انداخته می کنم بعضی ساعتها و گاهی هم بعضی لحظه ها را می بینم که به نظرم بسی زیبا می آیند اما هر چه که فکر می کنم دلیل خاصی برای زیبایی شان پیدا نمی کنم!!! هیچ ویژگی خاصی را صاحب نمی باشند و بیشترشان مثل همین ساعتها و لحظه های امروز هستند اما وقتی به انها اندیشه می کنم ته دلم دو دندانه قنج می رود و انگار که نخود میشود. و بعد آهی از اعماق دل کوچکم بر می آورم و می گویم:" یادش بخیر. هی روزگار!!"

همیشه همینگونه بودم و همیشه به این می اندیشیدم که چرا پشت سرم زیباتر و نوستالوژیکتر از جلوی سرم می باشد ( و این کلمه ی نوستالوژیک را فائزه همواره می گوید و کمال همنشین در من اثر کرد و من با این که دقیق نمی دانم نوستالوژیک چه نوع جانوری است ــ گویا مربوط به دوره ی مزوزوئیک می باشد ــ اما از آن استفاده می نمایم که نوشته هایم قلنبه و گاهی هم سلنبه شود) و به تازگی دریافتم که دلیلش داشتن مشخصه ی خاصی نیست. تنها دلیلش این می باشد که پشت سرم پشت سرم است. و جلوی سرم نیست!!!!! یعنی پشت سرم به این خاطر نوستالوژیک می باشد که خاطره است و یک لایه غبار گرفته است. اگر جدید می بود و تر و تمیز و بدون گرد و غبار می بود آنوقت دریغ از یه نمه نوستالوژیک!! بسوزد پدر این نوستالوژیـــــک!!!!!!!!!!


پنجشنبه شب ساعت ۱۲:۱۰ ثبت موقت نموده شد!!!


پسزورت:

کسی با نگاهش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با سکوتش مرا تا درندشت دریای خون برد

مرا باز گردان!

مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان!

 

تراوشیده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:12توسط کودک نفهم| |

زرت!

اینجانب کودک نفهم پس از مدتها نوشتندگی به یک نتیجه ی بسی مهم دست یافتیدم.

و آن هم این می باشد که نوشتن کجا گفتن کجا !!!

 بشر ( از جمله همین اینجانب که همان کودک نفهم می باشم) وقتی که می نویسد چقدر راحت سخن می گوید!!! و خجالت نمی کشد و سخنانش را وزن نمی کند که سبک است یا سنگین. و هر چه به مخیله ی ناچیزش می رسد فرت بیان می نماید! در صورتی که وقتی از زبان و دهان خود به جای کاغذ و قلم ( یا کیبورد و مانیتور که نسخه ی پیشرفته تر همان کاغذ و قلم می باشد) استفاده می نماید سخنرانیدن بسی دشوار می گردد.

مثلا خود بنده تا به حال در نت ( چت روم و وبلاگ و ...) با چند تن از دوستان خود خویشتن مشاجره نمودم چون رک و پوسکنده حرف دل خود خویشتن را گفته کردم !!! در صورتیکه اگر قرار بود فیس تو فیس ( که همان رو در رو می باشد و فارسی را پاس ندهیم!!) بگویم صد سال سیاه سوخته اگر می گفتم!!

و دیگر اینکه در نوشتن بسی بهتر ابراز علاقه می کنم به خصوص اگر انگلیسی باشد. ( آی لاو یو و از این دسته خزعبلجات).در صورتیکه اگر از زبان خود خویشتن کمک بگیرم و شفاهی ابراز علاقه کنم سرخ و سفید و نارنجی و سبز خواهم شد و اخر هم نخواهم  گفت حرف دل خود خویشتن را !!! و از کودکتری هم همینگونه بودم . در نامه هایی که به مادرم که همان مامانم باشد و پدرم که همان بابایم می باشد می نوشتم بسی آسان تر ابراز عشق می نمودم!!!

و لپ کلام اینکه چه خوب شد خدا عقلش رسید نوشتن را خلق نمود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زورت!


چون همین امروز صبح که چهار شنبه می باشد آپ نمودم این را ثبت موقت نموده بعدن می گذارم که خوانده کنید.

تراوشیده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:42توسط کودک نفهم| |

زرت.

مهرنوش گفت تولدش می باشد.تقویم را باز نمودم.سوم اذر؟! از یک هفته قبل تا یک هفته بعد را زیر و رو نمودم. هیچ اثری از تولدش نبود! انگار نه انگار که سالها پیش در چنین روزی و در چنین ماهی چنین مرد ماهی متولد شده بود!! دوباره برای ور افتادنشان دعا نموده تقویم را بستم.

نه اینکه فکر کنی همه ی کتابهایش را خوانده کرده از حفظ می باشم نه! از انجایی که نفهم می باشم هنوز این کار را  نکرده ام.اما با همین چند عدد جمله ای که می دانم صفا می کنم.

امروز که فردا می باشد(!!!!) امدن نموده یک چیزی ازش نوشته کنم دور هم صفا کنیم!

بار سنگین بودن را بر دوشش نهاده اند و تنهای تنها بی آن نیمه ی دیگرش راهی این جهانش کرده اند و او دراین غربت عام کوله بارش را بر دوش می کشد و با غربت خو می کند و با بیگانه ها در می آمیزد و آن میهن آسمانی اش را از یاد می برد و آن خویشاوندان راستینش را فراموش می کند.

دکتر علی شریعتی

چایم یخ نمود.زورت!

تراوشیده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:8توسط کودک نفهم| |

زرت!

ساعت 8 می باشد از مدرسه امدن نمودم و حالم خوب شده!!!

وقتی که داشتم خود را برای مدرسه حاضر می نمودم و به عبارتی خودمانی تر قر خود خویشتن را چوب می کردم  دپرس بوده و حال خوشی نداشتم اما سر کلاس اقا معلممان که منبع انرژی می باشد کلی حالم را خوب کرد. با خود اندیشیدم شاید گهگداری دلم بخواهد نسل بعضی ها ور بیفتد و شاید گهگداری دلم بخواهد چش و چال همانهاییکه می خواهم نسلشان ور بیفتد را با همین دستان خود از کاسه در بیاورم اما ... کسانی هم هستند که دوستشان دارم. کسانی که نمی گذارند آرزوی مردن بکنم!!!!!! کسانی که اگر بمیرم دلم برایشان نخود می شود.!!!

بعد از کلاس دوباره مهسا آمد و من چقدر با مهسا بودن را دوست می دارم. با مهسا که راه می روی می توانی بلند بخندی می توانی با هر لحنی که دلت خواست حرف بزنی می توانی مسخره بازی در بیاوری و به عبارتی شفت باشی!!!! با مهسا که راه می روی فکر نمی کنی اینجا خیابان است یا دانشگاه یا هر جای رسمی دیگر.جایی که بدون مهسا عصا قورت داده راه می روی.با مهسا که راه می روی خودت هستی!!! خودت به معنای واقعی!!! و مدام  دلت هره ندارد که نکند ناراحت بشود و از اینکه کنارش ایستادن نمودی احساس تابلو شدن داشته باشد!! بر که می گشتیم  وسط راه خود را از قاقارک به بیرون پرتاب نموده رفتیم مکزیک که ذرت بخوریم و باز هم شفت بودیم! و من دریافتم ملت انقدر ها هم که فکر میکردم بیکار نیستند و به غیر از مشاهده نمودن افراد شفت کار های مهم تر دیگری هم برای انجام دادن دارند!!

از امروز که بگذریم می رسیم به فردا.( و من دوباره چشم بسته غیب شدم!!!!) و فردا روزیست که من دو در خواهم کرد. و مدرسه را خواهم پیچاند!!

دلیل یچه مثبتی اش این است که می خواهم درس های عقب افتاده را بخوانم ( آره ارواح عمه ام)

دلیل روانشناسی اش این می باشد که نیاز به تنهایی دارم!!

دلیل بی ادبی اش این است که به توچه!!! و همان قضیه ی پیاز و سر و ته و وسط و از این خزعبلات!

دلیل واقعی اش این می باشد که درس های فردا را اماده ننموده ام!!!

 و در اخر دعا می کنم که یا نسل انها ور بیفتد یا من به خر شرک نزدیک بشوم!

زورت!


پسزورت:

سراپا اگر زرد و پژمرده ام     ولی دل به پاییز نسپرده ام

تراوشیده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:25توسط کودک نفهم| |


Design By : Night Skin